خیلی راحت در چشم هایم نگاه کرد و گفت می خواهد برود.
حرفی نزدم، نه اینکه عاشقش نباشم ها...نه...  دیوانه وار دوستش داشتم.
اما باید با چشم های خودتان ببینید عشق از همان دری که وارد قلبت شده، دارد می رود، تا مثل الان من لال بشوید..
اینجور وقتها من لال می شوم.
همه ی وجودم می شود یک چشم، که با وجود ابری بودنش، تمام رفتن های معشوقش را یکجا به تماشا می نشیند..
فقط به امید اینکه شاید برود؛ تمام دنیا را بگردد ..
ببیند هیچ خانه ای گرم و نرمتر از خانه ی قلب منی که ترک کرده نبوده و نیست...😔
آن وقت دوباره برگردد و این بار آهسته در بزند، و من بی صبرانه بگویم خوش آمدی... 
بگویم می بینی؟
هیچ چیز این خانه عوض نشده ..
فقط کمی پنجره های قلبم ترک برداشته ..💔
چون وقتی می رفتی،
از همین پنجره یک دنیا تو را تماشا کردم...