دی
 می خواست برود که آتش گرفت
تاول ها را سرما
 بی سوز  نکرد
چشم های دود گرفته
جهنم می دیدند
و آدم های سرگردان در میان شعله ، 
 آوار
دی
  با گریه رفت و لباس سوخته اش
 پنجشنبه را عزا دار کرد