❤️🎼رادیو عاشقی🎼❤️

حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن:):

۳ مطلب با موضوع «فریدون مشیرى» ثبت شده است

به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم  


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید 

باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت 

من همه محو تماشای نگاهت 


آسمان صاف و شب آرام 

بخت خندان و زمان رام 

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب 

شب و صحرا و گل و سنگ 

همه دل داده به آواز شباهنگ 

 

یادم آید تو به من گفتی  :

از این عشق حذر کن 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن 

آب ، آئینه ی عشق گذران است 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است 

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !

 

با تو گفتم  :‌

حذر از عشق؟

ندانم 

سفر از پیش تو؟‌ 

هرگز نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد 

چون کبوتر لب بام تو نشستم ،

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که:  تو صیادی و من آهوی دشتم 

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم...!


اشکی از شاخه فرو ریخت 

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید 

ماه بر عشق تو خندید ،

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم 

پای در دامن اندوه کشیدم 

نگسستم ، نرمیدم 

 

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب های دگر هم 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


فریدون مشــــــیری

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

نگاه تو

آن لحظه ها که مات...
در انزوای خویش
یا در میان جمع،
خاموش می نشینم؛
موسیقی نگاهِ تو را گوش می کنم!
📝 فریدون مشیری

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

کاش میدیدم چیست؟

کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
                                   می تابانی
بال مژگان بلندت را
                       می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان دارو را
                       سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
                      از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
                      در تنم می گردد
دست ویران گر شوق
پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر....
من، در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد ،
رقص شیطانی خواهش را،
 در آتش سبز !
نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر !
اهتزاز ابدیت را می بینم !!
بیش از این، سوی نگاهت، نتوانم نگریست !
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !
کاش می گفتی چیست؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
 
فریدون مشیری

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رادیو عاشقی