❤️🎼رادیو عاشقی🎼❤️

حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن:):

۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عکس و شعر عاشقانه» ثبت شده است

به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم  


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید 

باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت 

من همه محو تماشای نگاهت 


آسمان صاف و شب آرام 

بخت خندان و زمان رام 

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب 

شب و صحرا و گل و سنگ 

همه دل داده به آواز شباهنگ 

 

یادم آید تو به من گفتی  :

از این عشق حذر کن 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن 

آب ، آئینه ی عشق گذران است 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است 

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !

 

با تو گفتم  :‌

حذر از عشق؟

ندانم 

سفر از پیش تو؟‌ 

هرگز نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد 

چون کبوتر لب بام تو نشستم ،

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که:  تو صیادی و من آهوی دشتم 

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم...!


اشکی از شاخه فرو ریخت 

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید 

ماه بر عشق تو خندید ،

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم 

پای در دامن اندوه کشیدم 

نگسستم ، نرمیدم 

 

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب های دگر هم 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


فریدون مشــــــیری

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

ماه من کجاست؟!

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه؟!
به تمنای تو دریا شده ام! گر چه یکی است
سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه
گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه
صحبتی نیست! اگر هم گِله ای هست از اوست
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!
.
#فاضل_نظری - گریه های امپراتور

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

راه بى برگشت

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
مهدی اخوان ثالث

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

بى عشق

هرگز نگفتند
که زن باید عاشق باشد
و مَرد لایق ...
عشق را سانسور کردند ...!
        
من سالها جنگیدم
تا فهمیدم که بى عشق ،
نه گیسوانِ بلندم زیباست
و نه چشمانِ سیاهم ..!
                  
و نه مَردى با دستانِ زمخت
و گونه هاىِ آفتاب سوخته ،
خوشبختی ام را تضمین میکند ..!
 فروغ فرخزاد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

باد مـــــى آید...

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ؛
در کوچه باد می آید 
این ابتدای ویرانیست.
 
آن روز هم که دست های تو ویران شدند,
باد می آمد...
فروغ فرخزاد


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

زندگى باتو...کنارتو...به قرآن خوب است

زیر باران بنشینیم که باران خوب است
گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است
با تو بى خوابى و بى تابى و دل مشغولى
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است
روبه رویم بنشین و غزلى تازه بخوان
اندکى بوسه پس از شعر فراوان خوب است
شب خوبیست بگو حال زیارت دارى؟
مستیه جاده ى گیلان به خراسان خوب است
نم نم نیمه شب و نغمه عبدالباسط
زندگى با تو ...کنار تو ...به قرآن خوب است
ناصر حامدى

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

شب هاى بى تو

تمام شب آنجا میان سینه من کسی
ز نومیدی نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی تو را میخواست...
 فروغ فرخزاد

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

آینه و چشمان گریان

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد 
آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست
فاضل_نظری 

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

رهگذر بارانى

با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟
با غربت مهمان­کُش تهران چه بگویم؟
حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم
با این زن پتیاره­ی عریان چه بگویم؟
از این یقه آزادیِ میلاد کراوات
بر اسکلتِ فتحعلی­خان چه بگویم؟
از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس»
از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟
با دخترکِ فال­فروشِ لبِ مترو
یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم؟
زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟
من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم؟
با او که گُل آورده دم شیشه­ی ماشین
از لذّت این شرشر باران چه بگویم؟
دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر
با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟
تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا
ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم!؟
مهدى فرجى


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

تمنّا

ماه خنـدیـد به کـوتاهـی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم
کشش ساحل اگرهست،چرا کوشش موج
جذبه ی دیدن تو می کشد از هرطرفم
راه تردیدمسیر گذر عاشق نیست
چـه کنم با چـه کنـم های دل بی هدفم؟
پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم
زخم بیهوده مزن،سینه ام از قلب تهی است
بهترآن است که سربسته بماند صدفم
فاضل_نظری

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رادیو عاشقی