❤️🎼رادیو عاشقی🎼❤️

حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن:):

۵ مطلب با موضوع «مهدى فرجى» ثبت شده است

رهگذر بارانى

با این همه میدان و خیابان چه بگویم؟
با غربت مهمان­کُش تهران چه بگویم؟
حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم
با این زن پتیاره­ی عریان چه بگویم؟
از این یقه آزادیِ میلاد کراوات
بر اسکلتِ فتحعلی­خان چه بگویم؟
از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس»
از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟
با دخترکِ فال­فروشِ لبِ مترو
یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم؟
زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟
من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم؟
با او که گُل آورده دم شیشه­ی ماشین
از لذّت این شرشر باران چه بگویم؟
دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر
با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟
تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا
ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم!؟
مهدى فرجى


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

قاصدک

نه سراغی نه سلامی خبری میخواهم
قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم
خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است
جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟
در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافیست
رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم
بعد عمری که قفس وا شد و آزاد شدم
تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم
سر به راهم تو مرا سر به هوا میخواهی
پس نه راهی نه هوایی نه سری می خواهم
چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم
دل در دام تو افتاده تری می خواهم
در زمین ریشه گرفتم که سر افراز شوم
بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم
مهدى فرجى


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

خبرى از رویا نیست...

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست
هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست
بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است
که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست
مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک است
عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست
چشم در چشم من انداخته ای می دانی
چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست
هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیست
چون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست
مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟
ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست
.مهدى فرجى

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

شوق پر کشیدن است در سرم | قبول کن

 

 

🎼💔🎼
حجم: 6.81 مگابایت
 
شوق پر کشیدن است در سرم قبول کن
 
‎شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن 
دل‌شکسته ام اگر نمیپرم قبول کن
‎این که دور دور باشم از تو و نبینمت

جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن
‎گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را

از من، از منی که یک کبوترم قبول کن
‎در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم

بیش از آنچه خواستی نمی‌پرم، قبول کن
‎قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد

گاه نامه میبرم میآورم، قبول کن
‎گفته ای که عشق ما جداست، شعرمان جدا

بی تو من نه عاشقم، نه شاعرم، قبول کن
‎آب …
وقتی آب این قدر گذشته از سرم

من نمی‌توانم از تو بگذرم، قبول کن
 
۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رادیو عاشقی

نشستم چاى خوردم ، شعر گفتم ، شاملو خواندم....


‎نمِ باران نشسته روی شعرم... دفترم یعنی!

نمی‌بینم تو را ابری‌ست در چشم تَرم یعنی
‎سرم داغ است و یک کوره تبم، انگار خورشیدم

فقط یکریز می‌گردد جهان دورِ سرم یعنی
‎تو را از من جدا کردند و پشت میله‌ها ماندم

تمام هستی‌ام نابود شد، بال و پرم یعنی
‎نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم... کافرم یعنی؟
‎اگر ده سال برمی‌گشتم از امروز می‌دیدی

که من هم شور دارم عاشقی را از بَرَم یعنی
‎تنِ تو موطِن من بوده پس در سینه پنهان کن

پس از من آنچه می‌ماند به جا؛ خاکسترم یعنی
‎نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم

اگر منظورت این‌ها بود، خوبم... بهترم یعنی!
‎مهدی فرجی


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رادیو عاشقی